سه شنبه سی ام مرداد 1386
چند روزی ست که من غم میخورم
غم که نه هرروز کم کم میخورم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
((ما زیاران چشم دوستی داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم میدهند
راه دریا را چرا گم کرده ام من که با دریا تراکم کرده ام
بس کن ای دل نا بسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است))

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 11:48 | لینک
|
