سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
تو مثل يک اتفاقي که ميخواد يک روز بيفته مثل اون شعر تقدير که هيچ کسي هنوز نگفته مثل قاب عکس زردي که نشسته روي ديوار مثل اشک هايي که اروم ميچکنند رو سيم گيتار دست تو حسي مثل چيدن سيب هاي قرمز مثل سينه ريزي که روش مينويسند بي تو هرگز بي تو هرگز بي توهرگز بي توهرگز .
يه تاقه پارچه مشکي يک اگهي ترحيم يک دسته گل روي دري هميشه بسته يک قاب عکس رو ديوار ساعت هيشه خوابيده گلدون و پنجره ام که دل شکسته يک مرد بي هويت يک نامه وصيت يک حلقه توي دست مرد خسته رفتي و جات خالي شد تو خونم اتيشو باز کشيدي به جونم مي دونم که حرفاي قشنگت چيزي نيست جز اشکي رو گونم
يه تاقه پارچه مشکي يک اگهي ترحيم يک دسته گل روي دري هميشه بسته يک قاب عکس رو ديوار ساعت هيشه خوابيده گلدون و پنجره ام که دل شکسته يک مرد بي هويت يک نامه وصيت يک حلقه توي دست مرد خسته رفتي و جات خالي شد تو خونم اتيشو باز کشيدي به جونم مي دونم که حرفاي قشنگت چيزي نيست جز اشکي رو گونم

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 17:17 | لینک
|
