تبليغاتX
اشك بارون

چند روزی  ست که من غم میخورم

 غم که نه هرروز کم کم میخورم

حافظ   دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

((ما زیاران چشم دوستی داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

آب میخواهم سرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم میدهند

راه دریا را چرا گم کرده ام من که با دریا تراکم کرده ام

 بس کن ای دل نا بسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است))

 

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 11:48 | لینک  | 

گریه كنم یا نكنم؟؟ آخر ماجرا رسید

گریه كنم یا نكنم؟قصه به انتها رسید

تو میروی و آینه پر می شود از بی كسی

از من سفر می كنی و به مرگ قصه می رسی

ببین كه آب می شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن

تو جامه دان پر می كنی من خالی از جان می شوم

یك لحظه در چشمم ببین،ببین چه ویران می شوم

بعد از تو با من چه كنم؟با من بی پناه من...

كجای شب پنهان شوم؟كجای این عاشق شكن...

تو می روی و جان من گور ترنم می شود

خورشیدكی كه داشتم در شب من گم می شود

چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن

برای بار آخرین تنها نگاهی كن به من

گریه كنم یا نكنم؟آخر ماجرا رسید

گریه كنم یا نكنم؟قصه به انتها رسید...

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 12:44 | لینک  | 

اگر سردم

اگر مجموعه ی دردم

اگر پاییز در چشمم غزل خوانده ست

ولی ای کاش می دیدی

تمام ذهن پاکت در دلم مانده ست

و یادت هر شباهنگام

برای این دل وحشی

همان مهمان نا خوانده ست...

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 11:9 | لینک  | 

تو مثل يک اتفاقي که ميخواد يک روز بيفته مثل اون شعر تقدير که هيچ کسي هنوز نگفته مثل قاب عکس زردي که نشسته روي ديوار مثل اشک هايي که اروم ميچکنند رو سيم گيتار دست تو حسي مثل چيدن سيب هاي قرمز مثل سينه ريزي که روش مينويسند بي تو هرگز بي تو هرگز بي توهرگز بي توهرگز .
يه تاقه پارچه مشکي يک اگهي ترحيم يک دسته گل روي دري هميشه بسته يک قاب عکس رو ديوار ساعت هيشه خوابيده گلدون و پنجره ام که دل شکسته يک مرد بي هويت يک نامه وصيت يک حلقه توي دست مرد خسته رفتي و جات خالي شد تو خونم اتيشو باز کشيدي به جونم مي دونم که حرفاي قشنگت چيزي نيست جز اشکي رو گونم

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 17:17 | لینک  | 

بچه آهوان از تشنگی لبهاشان خشکیده بود.برکه نزدیکشان بخاطر

خشکسالی بی آب بود. وآهو بچه ها مدتی است که آب ننوشیده اند.

وآهوی مادر شرمنده بچه هایش بچه ها به مادر می گویند دعا کن که باران بیاید

و مادر به نزد موسی میرود وخواهش میکند که از خدا بخواهد که باران بیاید

موسی میرود که از خدا بپرسد که کی باران میبارد

آهو به فرزندانش گفته است که اگر موسی خبر آمدن باران را داد من

خوشحال و شادان به هوا میپرم ونزدتان می آیم

و اگر سرافکنده و آرام و آهسته آمدم باران نخواهد بارید

موسی به آهوی مادر میگوید که باران نخواهد بارید و آهوی مادر که نمیخواست

دل بچه هایش را غمگین ببیند جست زنان و شادان به هوا میپرید و می آمد

وبچه ها با دیدن مادرشان خوشحال شد وخدا وندبه موسی بشارت داد که

باران خواهد بارید وباران بارید

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 10:40 | لینک  | 

راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید . کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید

 

واقعا همه دخترا این طورن؟

فاطی خانم با توام هاااااااااااا

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 10:16 | لینک  | 

آهای آهای قاصدکا برین برین بالا بالا

بگین در گوش خدا

دوسم ندارههههههههه

بگین دلم کوچیکه که

داره میشه تیکه تیکه

اشکام چیکه چیکه چیکه

دوسم ندارهههههههههه

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 17:33 | لینک  | 

تو رنگ عصر پاییزی هجوم سوزو بی برگی


نمی خوامت برو گم شو برو که لایق مرگی


دروغ خنده های تو فریب گریه های تو


بمیرم هم نمی افتم بزیر دست و پای تو


تو با حرفهای شیرینت من و از من جدا کردی


عزیزم با من ساده چرا این جوری تا کردی؟


منی که تو همه دنیا به چشمای تو دل دادم


برای هیچ جنگیدم به پای هیچ افتادم


چه سخته باورش اما تموم قصمون اینجا


شد این درسی که قلبم رو نذارم زیر پا بی جا


تو صفری قیمتت هیچه!نداری ارزش خوبی


به من گفتن بیهوده به خارا میخ می کوبی


من خوش باور ساده گذشتم از همه اسون


تو اما سفت چسبیدی به دنیا ت از دل واز جون


تو اوج ناامیدی هات تو اون روزهای تنهایی


نبودم من که می مردی تو گنداب رسوایی


اره بازیچه بودم من سراومد مهلتم امروزخیال کردی که تا اخر منم بازنده تو پیروز

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 15:44 | لینک  | 

در دادگاه عشق سوگندم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان

قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد

و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ

کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم

و من گفتم به تو بگویند ( دوستت دارم برای همیشه)

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 15:53 | لینک  | 

هنوزم در پی اونم كه میشه عاشقش باشم
مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم كه عمری مرحمم باشه
شریك خنده و شادی،رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم كه عشقش سادگی باشه
نگاهای پر از مهرش پناه خستگی باشه
میگن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس
منم تا با همین پاها میرم تا حدی كه جا هست
هنوزم در پی اونم كه اشكامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش كنه پاك و بگه جونم بگه جونم
نكن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام
تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو میخوام
خدایا عشق من پاكه درسته عشقی از خاكه
منم اون عاشق خاكی كه از عشق تو دل چاكه

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 9:59 | لینک  | 

در اداره ی پست مثل تمامی روزها نامه ها دسته بندی می شدند تا هر کدام به مقصد خود برسند .یکی از این کارمندها که مشغول کار خود بود ونامه ها را اماده می کرد و در جای خود می گذاشت  ناگهان به نامه برخورد که روی ان نوشته شده بود نامه ای به خدا. آن را باز کرد در نامه چنین نوشته شده:
 
 خدای عزیزم من پیر زنی هستم 84 ساله و با حقوق ناچیز باز نشستگی که فقط 100 دلار است زندگی خود را سپری می کنم. امروز جوانی پول من را که درکیفی بود از من دزدید من هم دراین شب عید دوستانم را به مهمانی دعوت کرده ام و پولی ندارم تا از انها پذیرایی کنم کسی را هم ندارم تا از او پولی قرض بگیرم حال ای خدا من نمیدانم چه کنم مرا کمک کن
کارمند اداره ی پست که این نامه را خوانده بود همکاران خود را صدا زد و ماجرا را برای انها تعریف کرد. کارکنان هم بعد از شنیدن این داستان جیبهای خود گشتند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتد در اخر96 دلار روی هم جمع شد ان را در پاکتی گذاشتند و به پیره زن فرستادند . بعد از چند روز دوباره نامه ای به اداره پست امد که روی ان نوشته شده بود: نامه ای به خدا کارمندان دور هم جمع شدند تا ان را بخوانند نامه را باز کردند .پیر زن چنین نوشته بود :
 
 خداوندا از تو متشکرم مهمانهای من امدند و من برای آنها شامی عالی پختم البته از ان پول 4 دلارش کم بود که من اطمینان دارم ان را کارمندان اداره ی پست برداشته اند
 
 
نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 20:17 | لینک  | 

سلام

چند روزی نبودم

ولی حالا دوباره در خدمتتون هستم

نوشته شده توسط يه قطره بارون در ساعت 11:57 | لینک  |